حكيم ابوالقاسم فردوسى
860
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بپوشيد خفتان و خود بر نشست * يكى تيغ زهر آب داده بدست همان ماه رخ بر دگر بارگى * نشستند و رفتند يكبارگى از ايوان سوى پارس بنهاد روى * همى رفت شادان دل و راه جوى [ آگاهى يافتن اردوان از كار گلنار و اردشير ] چنان بد كه بىماه روى اردوان * نبودى شب و روز روشن روان ز ديبا نبرداشتى دوش و يال * مگر چهر گلنار ديدى بفال چو آمدش هنگام برخاستن * بديبا سرگاهش آراستن كنيزك نيامد ببالين اوى * بر آشفت و پيچان شد از كين اوى بدر بر سپاه ايستاده بپاى * بياراسته تخت و تاج و سراى ز درگاه برخاست سالار بار * بيامد بر نامور شهريار به دو گفت گردنكشان بر درند * هرانكس كجا مهتر كشورند پرستندگان را چنين گفت شاه * كه گلنار چون راه و آيين نگاه ندارد نيايد ببالين من * كه داند بدين داستان دين من بيامد هم آنگاه مهتر دبير * كه رفتست بيگاه دوش اردشير و ز آخر ببر دست خنگ و سياه * كه بد بارهء نامبردار شاه هم آنگاه شد شاه را دلپذير * كه گنجور او رفت با اردشير دل مرد جنگى برآمد ز جاى * بر آشفت و زود اندر آمد بپاى سواران جنگى فراوان ببرد * تو گفتى همى باره آتش سپرد بره بر يكى نامور ديد جاى * بسى اندرو مردم و چارپاى بپرسيد زيشان كه شبگير هور * شنيدى شما بانگ نعل ستور يكى گفت زيشان كه اندر گذشت * دو تن بر دوباره در آمد بدشت همى برگذشتند پويان به راه * يكى بارهء خنگ و ديگر سياه بدُم ّ سواران يكى غرم پاك * چو اسپى همى بر پراگند خاك بدستور گفت آن زمان اردوان * كه اين غرم بارى چرا شد دوان چنين داد پاسخ كه آن فرّ اوست * بشاهى و نيك اخترى پرّ اوست گر اين غرم دريابد او را متاز * كه اين كار گردد بما بر دراز فرود آمد آن جايگه اردوان * بخورد و بر آسود و آمد دوان همى تاختند از پس اردشير * بپيش اندرون اردوان و وزير جوان با كنيزك چو باد دمان * نپرداخت از تاختن يك زمان كرا يار باشد سپهر بلند * بروبر ز دشمن نيايد گزند ازان تاختن رنجه شد اردشير * بديد از بلندى يكى آبگير جوانمرد پويان بگلنار گفت * كه اكنون كه با رنج گشتيم جفت ببايد بدين چشمه آمد فرود * كه شد باره و مرد بىتار و پود بباشيم بر آب و چيزى خوريم * ازان پس بر آسودگى بگذريم چو هر دو رسيدند نزديك آب * بزردى دو رخساره چون آفتاب همى خواست كايد فرود اردشير * دو مرد جوان ديد بر آبگير جوانان بآواز گفتند زود * عنان و ركيبت ببايد بسود